*آسیب های اجتماعی*

جشنواره فرهنگی هنری فردا

*آسیب های اجتماعی*

جشنواره فرهنگی هنری فردا

*آسیب های اجتماعی*

حق الناس همیشه پول نیست

گاهی دل است

دلی که باید بدست می آوردیم

و نیاوردیم

دلےرا که شکستیم

و رهاکردیم

دلهای غمگینی که

بی تفاوت از کنارشان گذشتیم

خدا از هرچه بگذرد ازحق الناس نمی گذرد

این وبلاگ در راستای جشنواره فرهنگی و هنری فردا توسط مهنا فاتحی دانش آموز پایه دوازدهم ادبیات و علوم انسانی دبیرستان نمونه دولتی صادق وزیری استان کردستان شهرستان سنندج نوشته شده.
با آرزوی سلامتی برای همه...

نویسندگان

سلام دوستان ویاران

من همدرد شما هستم امروز 25 سال از اولین باری که با تریاک اشنا شدم و به دام این شیطان سیاه افتادم میگذره 57 سال سن دارم درطی این دوران اعتیاد بهترین سرمایه زندگیم را که جوانیم بود از دست دادم پول و سرمایه ای که دود شد و هوا رفت جای خود ، شخصیت و اعتبارم را ارزش و احترامم را از دست دادم سالها بود که از تریاک متنفر شده بودم میدونستم در جامعه در خانواده جایگاه و شخصیتم را مفت باخته ام.

سالها بود که خسته شده بودم در واقع این تریاک بود که شیره جانم را میکشید و من هیچ اختیاری از خود نداشتم.

من بخاطر این شیطان سیاه از بسیاری چیزها محروم ودور شدم از نعمت خانواده از نعمت پدر و مادر از فرزندانم بخاطر مخفی کردن اعتیادم از انان دوری میکردم حرف بسیار درستی میگن که معتاد اخر از همه میفهمه که معتاد شده ، الان که گذشته ها رو یادم میاد از خودم بدم میاد.

یاران دراین دوران طولانی اعتیاد من بارها و بارها از خودم پرسیدم چرا اسیر شدم دیدم جوابش در یک کلمه بود من به خاطر اینکه نه گفتن را در بچگی و جوانی یاد نگرفته بودم محکوم به این سرنوشت شدم ، اگر من بار اول به اون نارفیقی که بهم پیشنهاد کرد نه میگفتم هرگز الوده نمیشدم ، اگر کسی بود که از عواقب تریاک از خفت و خواریش از هزینه سنگینش که جوانیم بود میگفت شاید من هرگز الوده نمیشدم اما چکنم که ایراد در اصل از خودم بود چون در خانواده ما که سنتی بود و پرجمعیت تنها این من بودم که تن به این رذالت دادم .

ترا خدا دوستان سوتفاهم نشه منطقه ما اون زمان چیزی به اسم تریاک نبود و یا خیلی کم بود من خانواده ام را خرد و خمیر کردم . من اوایل فکر میکردم فقط دارم خودم رو نابود میکنم و برای خودم ضرر دارم اما با بزرگ شدن و دانشگاه رفتن بچه هام دیدم که اونها بیشتر ازمن خجالت میکشن ، بعدها فهمیدم که چه بلایی سر بچه ها اوردم ، شرمم میاد از نوشتن از گفتن که چطور من باعث شدم که مورد تمسخر هم کلاسیها واشناهایمان بشن ، هر موقع یاد اشکهای دختر م میافتم از خودم از اعتیادم خجالت میکشم بارهاوبارها از خودم میپرسیدم چرا..... اخه تا کجا .

اما این شیطان سیاه بود که من رو در اختیار خود گرفته بود او بود که به من میگفت تو اسیر منی تو برده منی او بود که ساعت خواب و بیداریم را تعیین میکرد او بود که دستور میداد که کجا برم با کی برم ، در طی دوران مصرفم هیچگاه ارامش نداشتم همیشه تو فکر فردا بودم .

شما برای اینکه گفته هام رو بهتر درک کنید باید شرایط منطقه ما رو از نظر آداب و رسوم بدونید ، شاید در فلان شهر و یا منطقه زیاد به چشم نیاد ولی شهر من در گوشه ایران بسیار تفاوت داشت با آن آداب و سنتهای عشایری .

عزیزانم برادران وخواهرانم بسیاری از شماها در سن بچه های من هستید من دو سال است که نوشته های شما رو میبینم میخونم بارها و بارها اشک در چشمانم مانده و من خودم را شما و شما را خودم احساس میکنم ، من تمام زجرهای شما را بارها وبارها تجربه کرده ام الان که این نوشته ها را مینویسم .

درست 300 روز از ترکم گذشته البته با کمک شما دردهاتون رو حس کردم اشکهاتون رو چشیدم گریه هاتون رو به خدا بارها شنیدم من در زمان مصرف یک مشکل بسیار بزرگ داشتم و اون مشکل تهیه و محل مصرف بود باید برای تهیه آن به شهر دیگری میرفتم و برای مصرفش هر روز به کوه و کمر و یا جاهای خلوت میرفتم که هزینه بر و زمان بر بود . خدایا الان که فکرش رو میکنم از خودم خجالت میکشم که تا کجا من به خودم و به بچه هام خیانت کردم ، من امانت‌دار مالشان بودم به جای کفش و لباسشان مواد خریدم ، به جای گردش وتفریحشان با خودم تو کوه وکمر خلوت کردم.....

آری برادران وخواهرانم من همه این کارها رو کردم و بدتر تا خدا یکروز به عظمت و کبریا و بزرگی خودش من رو تو غمخانه وجودم پیدا کرد و دستم رو گرفت و فرمود یا الله یا الله بلند شو و برحسب اتفاق که نه ولی برحسب حکمت من رو با شما اشنا کرد دوستان من همه شماها هستم با همه ی دردها و همه ی ارزوهای گمشده تان ، من ۲۵ سال زجر کشیدم بارها وبارها مردم از خجالت از شرم وجدان که همیشه میگفت تا کجا .

خدا بهم رحم کرد نوشته های شما چراغ راهنمایم شد من عظمت و لطف خدا رو اینجا دیدم ، ممنونم سپاسگذارم من ترک کردم بدون هیچ قرص و هیچ شربت و یا دمنوشی

من اوایل ترکم تا یک ماه بهترین تجربه زندگیم را تجربه کردم ، یاران هنگام درد هنگام بی خوابی هنگام رعشه هزار بار خدا رو شکر میکردم چون میدونستم اینا علامت و آثار رهایی و پاک شدنم هستند ، با صدای بلند به خودم میگفتم نوش جونت که داری پاک میشی میگفتم خدایا شکرت که علایم رهایی رو دارم حس میکنم شاید گفته هایم کمی عجیب به نظر بیاد اما دوستان من دیگه فرصتی نداشتم بچه هام ، دخترانم بزرگ شده بودن و تو دانشگاهای معتبر دولتی با رتبه های بسیار عالی قبول شده بودن ، با خودم حرف میزدم من که تا اخرش روخوندم اخه تا کجا تا کی چرا ، من که یک انسان عاقل و بالغ هستم باید اسیر این متاع نامرد باشم صبر کردم صبر کردم و در نهایت رها شدم و این رهایی را اول از خدا و دوم از شما میدانم ، درسته که خودم اراده کردم اما بانی و شوقم شما بودید ، شما که همتون یا بیشترتون جای فرزندانم هستید و بسیار دوستتون دارم .

یاران گلم ماه هاست می خواستم بیام و بنویسم اما بلد نبودم چطور و چگونه وارد این سایت بشم امشب کسی که از راه دوری امده بود یادم داد و من هم گوشه بسیار کوچکی از یک عمر مریضیم را نوشتم امیدوارم که رهنمای راهتان باشد ، از خداوند میخواهم اگر شده حتی یک نفر هم از آن استفاده بکنه و من تونسته باشم دینم را تا حدودی هر چند کم ادا کرده باشم .

یاران اگر من با این سن و سال و با این مدت تخریب تونسته باشم از شر شیطان سیاه رها بشم حتم داشته باشید شما هم میتونید من تونستم چون خواستم ، پارسال و سالهای قبل نمی تونستم چون نمی خواستم .

ببخشید طولانی شد تمام روزهای دوران ترک رو یادداشت کردم بصورت روز شمار تا یادگاری باشد برای خودم اگر قابل دونستید وخواستید میتونم بیشتر دوران مصرف و رها شدنم رو براتون تشریح کنم به امید روزی که هیچ معتادی در کشورم ایران عزیزم نبوده و نباشد حق یارتان باد.

  • مهنا فاتحی

نظرات  (۲)

وای چقدر گناه داشتن :(

 

  • آیدا حبیبی
  • سلامت باشن همیشه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی